به نام آسمانگر
معرفی یک شاعر
دکتر حسنعلی محمدی –متولد اوّل اردیبهشت 1337ش
تخلص شعری : پرواز
عنوان پایان نامه ی دکترا:جایگاه قافیه در شعر معاصر فارسی
آثار:
از بهار تا شهریار- شعر معاصر ایران(دوجلدی-چاپ پنجم در اختیار علاقمندان -چاپ اول1372 )
باغ خیال(مجموعه شعر-1374)
ساقیا ! تماشا کن(مجموعه شعر-1381)
دفتر دلدادگی(مجموعه شعر-1384)
نغمه های لیلایی(مجموعه شعر-1387)
فرهنگ آسمانگر(شامل اسماء و صفات الهی در قرآن،متون دینی و ادبیات فارسی-1382)
شعر نو نیمایی(سیری در قالب های نوین شعر فارسی-شرح حال و نمونه های شعری33شاعر معاصر-1381)
شرح سوز(سروده هایی در وصف و مرثیه ی اولیای الهی-1387)
ضمنا ایشان در حال حاضر علاوه بر تدریس در دانشگاه های تهران،با تأسیس نشر فرتاب در زمینه ی انتشار کتاب نیز فعالیت چشمگیری دارند.
«دکتر محمدی شیفته ی شهریار است و در شعرهایش خود را شهریار زمان می خواند و البته شخصیت و لحن شهریار گونه اش از جذابیت های شخصی ایشان است و باعث دل دادگی بسیاری از خوانندگان شعرش به شعر و شخصیتش می شود.»
اشعار زیر از کتاب نغمه های لیلایی انتخاب شده است:
سردی دلدار
با یاد نیما،مشیری،شهریار،سهراب
آن قَدَر زخمه به این تار زدی تار شکست
این دل ساده رماندی که به یکبار شکست
هرچه کردم که نگه دارمت ای جام بلور
جانم افتاد زدستم لب دیوار شکست
بارهادل طلب روی چو ماهت می کرد
بارها هم متغیر شد و هربار شکست
دل دیوانه زسودای تو خونین دل شد
غم بسیارنصیبش شد و بسیار شکست
عطش عشق چنان کاسه ی صبرم را برد
کز صدای سخنم خواب دل زار شکست
آسمان! آبی تن تیره کن از بی تابی
شیشه ی مهر دلم تیره شد و تار شکست
ای زمین شانه زبیگاری من خالی کن
تو صبوری و مرا تیزی رفتار شکست
گذر سرد زمان بر من ودل سخت گرفت
ما وفادار بماندیم ولی یار شکست
هرچه دیدیم از آن بی خبران،عیب نداشت
سنگ شبلی دل حلّاج ،سرِ دار شکست
نفریبد دگرم زاهد و عامی و حبیب
توبه ی ما زهوسرانی اغیار شکست
«نازک آرای گلی را که به جان پروردم»
ای دریغا که زافسونگری خار شکست
«بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم»
ماه هم در گذر از کوچه ی بیمار شکست
«آمدی جان به فدای تو ولی دیر چرا»
نوشداروی مرا شحنه ی دربار شکست
«به سراغ من اگر آمدی ای دوست بدان
چینی نازک تنهایی من یار شکست»
گرم شد گر پر پروانه زهشیاری شمع
پر پرواز من از سردی دلدار شکست
فتنه گر
سروبالا گریه هایت از من است
شور و شوق خنده هایت از من است
سرو قدّ و قامتت از این و آن
رنج ها و غصّه هایت از من است
خوش نشینی در کنار دیگران
تلخ و ترش گفته هایت از من است
با حریفان می نشینی روز و شب
بی نصیبم، فتنه هایت از من است
شوق یار
تو از آنِ دیگرانی،به تو من چه کار دارم
خبر از دلم نداری،غم بی شمار دارم
همه آرزو و عشقت،شده زندگی شیرین
من بینوا چه سازم که دلی فکار دارم
تو به کار خویش سرگرم و خبر زمن نداری
که زدوری تو ای مه! چه شبان تار دارم
تو به کا ر خویش مستی ولی ای نگار رعنا
من بی قرار شیدا زتو انتظار دارم
شب و روز رهسپارند و من از تو دور هستم
چه ثمر از این وصالی که از آن نگار دارم
نگران یار هستم،زغم نگار مستم
منم و دلی پرآتش که زدست یار دارم
چو نمی توانم آرم به کف آن گریزپا را
به خدا زجمله عالم هوس فرار دارم
برو ای ستمگر از من،بگذر که ناتوانم
منم آن گل فسرده که به شاخه خار دارم
تو که آمدی به سویم،همه رفت آبرویم
نه دگر بهانه ای هست و نه اعتبار دارم
همه ی وجودم از عشق به شور و شر بدل شد
نه سعادت و سلامت،نه دگر وقار دارم
پر و بال بلبلان سوخت زآتش جدایی
نه پری برای پرواز و نه شوق یار دارم
|